![]() |
![]() |
|
| اول نامه جای دل تنگ,چند تا نقطه چین می گذارم...! |
|
به همين زودي يه ماه گذشت ِ سي تا بيست و چهار ساعت كه ديگه بر نگشت ِهيچي دستگيرش نشد با اينكه خيلي گشت
بگذريمِ ِ هنوز تابستونه ِ پس چرا آواز شادي نميخونه ؟ شايدم از اومدن پشيمونه ِ ها ؟ دنبال آدرس يه خونه ِ بگيره زير كولر بخوابه بي بهونه ِهمه جارو با قافيه پر ميكنم ِ اصلا كسي يادش مي مونه ؟
همش شديم درگير اين زمونه ِ اصلا چرا بيست و چهار ساعت ؟ بگيم هزار و چهارصد و چهل دقيقه تو شبانه روزمونه ! چه قدر الكي حرف ميزنم ِ فكر كنم از گرماي تابستونه ِ هر چي كه هست مهم اينه كه كسي يادش نمي مونه ! من دلم خوشه ِ شايد كسي اصلا اينو نخونه ! اصلا چرا همه قافيه هام شد ِ بهونه ِ خونه ِ زمونه ِ مي مونه ؟ خدايا همه آدما مي گيرن بهونه ِ حالا همشون هستن راحت تو خونه ! چه قدر عجيبه اين زمونه ِ اصلا يعني چي مي مونه ؟ چيزي هست كه بمونه ؟ نه به خدا هيچي تا ابد نمي مونه !
ببخشيد سر خودمم گيج رفت ِ راستي كسي اصلا تا آخر راه رفت ؟ ا ِ پس رفت ! آب دادن به شقايقاي بين راهشو يادش نرفت ؟ اينم كه يادش رفت ! كاش اصلا تا آخر راه نمي رفت ! منظورم اينه كه چرا بي ثمر رفت ؟ اينقدر بي اثر رفت ؟ اصلا فكر كنم به عشق اون شقايقي كه ته جاده ِ چشم انتظارش بود رفت ِ بي چاره ! هي رفت و رفت و رفت ... وقتي بهش رسيد ديد اونم رفت ! فكر كنم اوني كه ته جاده بود ِ اومده اينو خونده ِ ديده نوشتم رفت فكر كرده خب پشت سر منم بگن رفت ! غافل از اينكه : اون نرفت ! ما نوشتيم رفت. اون داشت ميومد ! نفهميدي ؟ داشت به سمت تو ميومد ! يه روز چشما شو باز كرد ِ اصلا نفهميد كجا رفت ! فقط يادش مونده بود بايد رفت...
"مانا" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 11:54 توسط مانا |
|
|
اکنون همه با عشق شما اشک ریزانند با یاد گذشته از روزگار نالانند همه آرزومند استجابت دعایمان هستیم در ناامیدی را به رویمان بستیم به تنفس شما دم زنند،فرزندان وجود بیست و هشت نفر،همه بسته بدان کودک و نوجوان و پیر و جوان همه همخون مادری مهربان مثل شاخه های سرویم همه افتخار و سربلندی،همه مدیون تنه به قلم نمی توان قدردانتان باشیم می نویسم،همیشه به یادتان باشیم آرزوی تک تک ما این است: دلمان از شادی پر،اشکمان را با،دست ...دست هایی که پر از مهر و وفاست پاک کرده و بگویید:جهان چه با صفاست!
خدایا!دل غمگین بیست و هشت فرزند و ... را شاد گردان... آمین
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 15:39 توسط مانا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
فارسی زبانی 14 ساله قصد توصیف عشق دارد اما این وادی انقدر وسیع است که به رشته کلامش نمی اید.به امید جاودانگی اش!
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
|
RSS
|