تبليغاتX
بی عشق زیستن نشاید! - "کاشف عشق"
اول نامه جای دل تنگ,چند تا نقطه چین می گذارم...!
 

دیشب چشام با ابرا یکرنگ شدن

عهدی بستند و تو مه با هم هماهنگ شدن

یارم از عشق خودش گفت، همش حرف دل زدیم

خاطرات شیرینم دوباره پررنگ شدن

براش از عشقم که دورم از دلش دم میزدم

رو گلای یاد اون دوباره شبنم می زدم

اون بهم گفت : کسی که عاشقشی چه رنگیه؟

گفتم : ای یار نگو ،ماه به اون قشنگیه!

یه کمی خندید و گفت : راز تو ، تو دلش چیه؟

گفتم عشق من دلش مثل چشام بارونیه

ولی اون اشکای من ، یادای تلخو می بره

اما بارون دلش ، اسم منم نمیاره!

اون بازم خندید و گفت: چرا به بارون دلش

ندیده ، نباریده ، بی هیچ دلیل شک می کنم؟

خودشم عاشق بود و از معشوقش واسم می گفت

گفت که من عشق اونو توی دلم حک می کنم!

اولش گفتم چطور به بارون اعتماد داره؟

اونیکه گاهی می باره ، گاهی اشکی نداره!

اما محكم از دلش ، گفت منم اعتماد كنم

گفت اونم دلش به بارون چشام نياز داره!

گفتم اون معشوق تو فقط واسه تو مي باره

فرق داره با عشق من كه يادي هم نمياره!

اون براي آخرين بار بود كه داشت بهم مي گفت:

دل معشوقه تو ، به عشق تو نياز داره

تو يه بار به راز چشماش اعتماد كن و ببين

حرفاي نگفته و نهفته هم زياد داره!

                    

                                                          " مانا "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 14:2  توسط مانا |