![]() |
![]() |
|
| اول نامه جای دل تنگ,چند تا نقطه چین می گذارم...! |
|
عاشقانه ها بسيارند.گويندگان ، هر كدام از گفتن آنها هدفي واضح و روشن دارند كه شايد در ذهن شنونده مبهم و تاريك معنا شود.اما باز هم مي نويسيم و مي نويسند...عاشقان خوب مي فهمند كه چرا! روشن است كه اگر به دل عاشق پيشگان باشد ، دنيا را در كام عشق خود مي سوزانند،اما هر كدام به گونه اي.عاشقي مي گفت:وسعت درياي مواج ، پيش وسعت چشمانت قد خم مي كند.ديگري مي گفت:اگر گلستان هاي عالم را فداي روي همچون گلت كنم ، كم است ! آن يكي مي گفت:هنگام شب ، روشنايي زيباي ماه ، تو را به تصوير مي كشد.پس در كنارم باش تا زير بار منت ماه نروم ! و هزاران حرف و حديث ديگر...اما من به گونه اي ديگر عشق را به تصوير مي كشم.شايد به دل آن كسي كه وجودش،حيات را معنا مي كند بنشيند. ...كاش همانند تخم گلي بودي كه اگر بكارمت و رشد كني ، برايم گلي شوي و من مانند سبزه اي در سايه ات برويم و از وجودت سيراب شوم. ...كاش همانند قطره باراني بودي تا بباري و مرا خيس كني و من ، نه از سرما بلكه از عشقت تب و لرز كنم! ...كاش ذره اي نور بودي و تنها مرا مي افروختي.آخر نمي خواهم همه با نور تو نوراني شوند ، ماه من! ...كاش به جاي يك عمر ، لحظه اي فرصت زيستن داشتي ، مرا ببخش ! اين كلام از روي حسادت بود.چون تو چه باشي ، چه نباشي ، در حقيقت نيستي ! عمرت طولاني باد. ...كاش تنها شاخه اي گل بودي ، گلستان نباش ! اما اگر خودت مي خواهي من چه بگويم؟! آخرحيفي ! هر كس بخواهد بيايد و گل هاي زيباي وجودت را بچيند و ببرد؟ اگر شاخه گلي باشي تا عمر دارم تو را در دستانم نگه ميدارم.عزيزم مرا ببخش.به خدا اگر درخت كهن و عظيمي بودم ، گلستانت را در پناهم حفظ مي كردم ، ولي افسوس! ...كاش اشك شمعي بودي كه هر شب به دست مي گيرم و دستانم را مي سوزاند . اما تويي ديگر ، چه مي شود كرد؟محشر و پر افاده! از گفتن اين حرف ها خجالت مي كشم.نمي شود كه زيباي من ، نور همچون مهتابش را فانوسي كند براي دل افسرده من! آيا مي شود باغ زيباي دلش را نابود كند و تنها به گل حسرت من برسد تا مبادا خشك شود؟ اما اين را بدان ، روزي مي رسد كه همه گلستانت ، تك تك آن هايي كه با آبياري چشمان تو سيراب مي شدند ، نمي گويم خشك ، اما آنقدر زيبا خواهند شد كه حتي تك نگاهي به تو نخواهند انداخت و من ، همان سبزه اي كه هيچ گاه آبش نمي دهي ، هم چنان خيره به دست هاي زيبايت مي مانم و عاشق تك تك لحظه هاي با تو بودن ! آنگاه باز هم از تنهايي مرا سيراب خواهي كرد ، نه از عشق ! ... و اين حقيقتي تلخ است! "مانا"
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 14:47 توسط مانا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
فارسی زبانی 14 ساله قصد توصیف عشق دارد اما این وادی انقدر وسیع است که به رشته کلامش نمی اید.به امید جاودانگی اش!
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
|
RSS
|