تبليغاتX
بی عشق زیستن نشاید! - تنها نباید رفت...
اول نامه جای دل تنگ,چند تا نقطه چین می گذارم...!
 
Entry for July 23, 2006
 
به همين زودي يه ماه گذشت ِ سي تا بيست و چهار ساعت كه ديگه بر نگشت ِهيچي دستگيرش نشد با اينكه خيلي گشت
بگذريمِ ِ هنوز تابستونه ِ پس چرا آواز شادي نميخونه ؟ شايدم از اومدن پشيمونه ِ ها ؟ دنبال آدرس يه خونه ِ بگيره زير كولر بخوابه بي بهونه ِهمه جارو با قافيه پر ميكنم ِ اصلا كسي يادش مي مونه ؟
همش شديم درگير اين زمونه ِ اصلا چرا بيست و چهار ساعت ؟ بگيم هزار و چهارصد و چهل دقيقه تو شبانه روزمونه ! چه قدر الكي حرف ميزنم ِ فكر كنم از گرماي تابستونه ِ هر چي كه هست مهم اينه كه كسي يادش نمي مونه ! من دلم خوشه ِ شايد كسي اصلا اينو نخونه ! اصلا چرا همه قافيه هام شد ِ بهونه ِ خونه ِ زمونه ِ مي مونه ؟ خدايا همه آدما مي گيرن بهونه ِ حالا همشون هستن  راحت تو خونه ! چه قدر عجيبه اين زمونه ِ اصلا يعني چي مي مونه ؟ چيزي هست كه بمونه ؟ نه به خدا هيچي تا ابد نمي مونه !
ببخشيد سر خودمم گيج رفت ِ راستي كسي اصلا تا آخر راه رفت ؟ ا ِ پس رفت ! آب دادن به شقايقاي بين راهشو يادش نرفت ؟ اينم كه يادش رفت ! كاش اصلا تا آخر راه نمي رفت  ! منظورم اينه كه چرا بي ثمر رفت ؟ اينقدر بي اثر رفت ؟ اصلا فكر كنم به  عشق اون شقايقي كه ته جاده ِ چشم انتظارش بود رفت ِ بي چاره ! هي رفت و رفت و رفت ... وقتي بهش رسيد ديد اونم رفت ! فكر كنم اوني كه ته جاده بود ِ اومده اينو خونده  ِ ديده نوشتم رفت فكر كرده خب پشت سر منم بگن رفت ! غافل از اينكه : اون نرفت ! ما نوشتيم رفت. اون داشت ميومد ! نفهميدي ؟ داشت به سمت تو ميومد ! يه روز چشما شو باز كرد ِ اصلا نفهميد كجا رفت ! فقط يادش مونده بود بايد رفت...
 
          "مانا"                  
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 11:54  توسط مانا |